درباره نویسنده
مجید
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مجید
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • کتاب قانون...
  • چیزی نمی دانم از این.....
  • مگسی را کشتم....
  • ر مثه رفاقت...
  • همیشه غایب من....
  • مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست....
  • دنیای این روزای من....
  • سی سالگی
  • خاطرات گمشده
  • وقتی تو غبار آینه....
  • التماس دعا
  • عزیزان پر مدعا
  • واسه حاج امیر...
  • روز کار....
کلمات کلیدی مطالب
  • قانون (۱)
  • کنش (۱)
  • واکنش (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • مهر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
دوستان من
  • شاهدخت سرزمین ابدیت...
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



ناتمام...
کتاب قانون...
نویسنده: مجید - ۱۳٩٠/٧/٩

تو دنیای ما آدما داستان جدیدی وجود نداره...ماجرای جدیدی بوجود نمی یاد...

ماجرائی هم از بین نمیره...هر چیز که هست تکرار خسته کننده ای از وقایع هست

که تا زمان مشخصی برای هر شخصی اتفاق می افته....

سررسید این زمان وقتیه که از ماجرائی که برات اتفاق می افته درس بگیری....

یاد بگیری که کاری کنی که دیگه برات تکرار نشه....

کارهائی که به اسم دین، نه تنها خالی از اصول اولیه کرامت انسانی که حتی خالی

از هم نوع دوستیه حیوانی از آدم نماها می بینیم توجیه ئی برای اثبات دین مدار

واقعیتی باقی نمی ذاره....

وجدان هم قرار دادی بوده که قدیمی ها برای توجیه اثرات کارها تعریف کرده

بودند...قراردادی که مثه همه قراردادهای امروزی تبصره و ماده های دور زدن زیادی

بهش اضافه شده!

اما اگه خوب دقت کنیم...می بینیم که کل پایه و اساس این دنیای منظم (البته به قول

دوستی بستگی به تعریفمون از نظم هم داره! که حالا بگذریم) بر مبنای یک اصل

استواره...

هر عملی، عکس العملی درست برابر با خودش و در جهت عکس ایجاد

می کنه...

با خودم خلوتی کرده بودم و دنبال چرائی بعضی از وقایع...

فریاد وامسلمانی می زدم....که چرا اینطور شد و اونطور....

سعی داشتم با استناد به همین قانون کل کائنات رو یکجا زیر سوال ببرم....

اما به همون قول معروف که دروغ چرا...تا قبر..آ..آ..آ...!!!

کارهای خودم در رابطه با آدمهای دورو برم رو به طور خاص با کارهای یکی از

دوستان در رابطه با خودم مقایسه می کردم....

از خودم پرسیدم خب شاید فلان حرف من...یا فلان کار...یا فلان نیت به همین

اندازه بد بوده...از کجا معلوم؟ شاید اثرش در خراب کردن اعتقاد یه آدم به اعتماد،

تو شکسته شدن دلش....تو ناامید شدن و بریدن و خالی کردنش همین اندازه

تاثیر بد داشته...کسی چه می دونه!

وقتی یه ذره منصفانه تر به داستانهای قدیمی نگاه می کردم دیدم که ای بابا

داریم همون چیزی رو درو می کنیم که خودمون کِشتیم!

راستش دیگه تعبیر درستی از قراردادهای دینامیک آدمها از تعریف عمل ارزشی و

ضد ارزشی ندارم!

با کمی تغییر از تعبیرات یه دوست عزیز...می شه گفت که هممون یه طیف رنگی

هستیم که کران پائینش سیاهه!

بالا سفید...وسطاش هم خاکستری....تو همین کرانها می چرخیم!

اثرات کارهامون از همون لحظه وقوع، همراهمون می شن، باهمون می یان،

هیچ وقت، هیچ جا رهامون نمی کن...تا زمانی که کامل بهمون برگردن!

و خب چون ما...چون من...چون کل اذهان عمومی و خصوصی حافظه ضعیفی

داریم...یادمون نمی مونه که حال امروزمون...واکنش های دیروزمونه!

پس باید چیزی رو که دوست داریم به بقیه بدیم تا بتونیم همیشه پس بگیریمش

و آرامش داشته باشیم!

 

ای دل غمدیده حالت به شود، دل بد مکن

وین سر شوریه باز آید به سامان غم مخور

نظرات ()



چیزی نمی دانم از این.....
نویسنده: مجید - ۱۳٩٠/٥/۱۱

 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

جماعت!... به گواه تاریخ و تجربه...راه رستگاری بدون شک این راهی که من

سالهای ساله دارم میرم نیست!....این فقط سرابی از راه درسته...

 سعی در تعریف خطوطی که سعی کنی پاتو ازشون اونور نذاری یا صاف

و ساده و بی پیچیدگی برای بقیه در دسترس بودن فقط و فقط یک پایان

بیشتر نداره: تنهائی و ویرانی!

بچه آدم فقط زمانی می تونه موفق بشه که فکرش راحت باشه و بتونه خوب

فکر کنه.....

فکر آدمیزاد فقط وقتی راحته که حالش خوب باشه....

حاله آدمیزاد فقط در یه صورته که خوبه....اینکه جز خودش هیچ کس و هیچ چیزه 

دیگه ای براش مهم نباشه....

راستش بعید می دونم این متن اصن مخاطبی داشته باشه که تا چشم دورو برم

کار می کنه همه همینطورن...پس به امید اون روزی که حتی دیگه منم شامل این

قضیه نباشم و بیام اینجا دونه دونه براتون کلیدای موفقیت رو شرح بدم! 

نظرات ()



مگسی را کشتم....
نویسنده: مجید - ۱۳٩٠/٥/٧

مگسی را کشتم....

نه به این جرم که حیوان پلیدی است....

بد است....

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است...

طفل معصوم به دور سر من می چرخید....

به خیالش قندم....

یا که چون اغذیه مشهورش تا به این حد گندم....

ای دو صد نور به قبرش بارد....

مگس خوبی بود....

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد....

مگسی را کشتم.....

 

(زنده یاد حسن پناهی) 

 

نظرات ()



ر مثه رفاقت...
نویسنده: مجید - ۱۳٩٠/٤/٢٦

یه قرآن تو خونه ما هست که هر زمان بهش نگاه می کنم از خودم خجالت می کشم!

سالها پیش بود رفته بودم بازار برای خرید چندتا قطعه الکترونیکی....

یه دفه صدای آوازه دل نشینی از دور اومد...وقتی برگشتم دیدم یه مرده قوی هیکلی...

که خیلی خیلی زیاد شبیه مرحوم تختی بود نزدیکمه.

تو هر مغازه ای می رفت و بیرون می یومد....

وقتی به من رسید...جلوم واستاد...گفت عکس آقا تختی رو می خری جوون....و نقاشی

ائی از مرحوم تختی با مداد رو بهم نشون داد....

گفتم نه!

یه کیسه آورد جلو...گفت پس یه قرآن ازم بردار....

منم که مات و مبهوت مونده بودم....دست کردم تو کیسه و یه قرآن کوچیک برداشتم...

اومدم کیفمو در آرم و پول قرآن رو بدم...دیدم اون مرد نیست!

همین طور که این طرف و اون طرف می دوئیدم که پیداش کنم.....بعد از چند دقیقه دم

در ورودی پاساژ دیدمش....دنبالش رفتم...کیفمو باز کردم

گفتم عزیز نمی دونم پول قرآن چقدره...هر چقدر لازمه خودتون بردارید لطفاً....

یه نگاه عمیقی بهم کرد...گفت قرآن رو که نمی فروشن جوون...اون قرآن رو بهت دادم

 که جاش صلوات بفرستی!

اون مرد رفت و من چند دقیقه ای سر جام خشک شدم.....

سالها از اون داستان می گذره تا امروز..........

نظرات ()



همیشه غایب من....
نویسنده: مجید - ۱۳٩٠/٤/٢٦

همیشه غایب من زخمامو مرهم می ذاره....

همیشه غایب من گریه هامو دوست نداره.....

 

هر سال نیه شعبان یه کاری می کنه که بیشتر صداش کنم!

نمیگه که این بنده کوچیک و عجول یه وقت کار بدتری می کنه و می زنه همه چیو خراب

می کنه!

حتماً یه چیزی می دونه دیگه! آقاست! کارش درسته!

 

عیدتون مبارک. 

نظرات ()



مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست....
نویسنده: مجید - ۱۳٩٠/٤/٢۱

دست در حلقه‌ی آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
این قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد

عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بی سر و پا نتوان کرد

سر و بالای من آنگه که درآید به سماع
چه محل جامه‌ی جان را که قبا نتوان کرد

نظر پاک تواند رخ جانان دیدن
که در آیینه نظر جز به صفا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصله‌ی دانش ماست
حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد

من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد

-----------------------------------------------------------------------------

این جناب حافظ هم کارش شده دست مارو خوندن فقط!

نظرات ()



دنیای این روزای من....
نویسنده: مجید - ۱۳٩٠/٤/۱٠

 

گذر زمان تغییراتی در پدیده هائی که در چارچوب این مختصات زمانی و مکانی هستند

ایجاد می کنه!

موها رو سپید می کنه! جسم رو پیر و کهنه می کنه! توان هر چیزی رو از آدم می گیره!

ولی یه کار هست که تنها گذر زمان....نه حتی جدا شدن روح از جسم نمی تونن

انجامش بدن!

گذر زمان نمی تونه عوضتون کنه!

هر چقدر هم که آدم از آسمون فاصله بگیره....تو دل این دنیا غرق بشه!

بازم ته تهش یه ذاتی هست که عوض نمی شه!

یه چیزی که با پستی های این دنیا سازگار نیست!

اونچه که از این گذر حاصل من هم شده، چیزی بیشتر از این نیست!

چیزائی مثله دوری از بهترین رفقام!

دوری از دوست داشتنی ترین محبوبم!

یه مشت خاطره که دکمه دی لیت نداره!  

 دوان دوان دنباله دنیا رفتن! خسته و درمونده شدن و غیره!

ولی یه بخشی از من عوض نمی شه!

هنوزم اگه کسانی که دوستشون دارم ازم برنجن...داغون می شم!

نمی تونم لحن دلگیر یه برادر بزرگ رو طاقت بیارم!

نمی تونم نگاه ناراحت یک دوست، وقتی از ماشینم پیاده میشه رو ببینم و دق

نکنم!

نمی تونم!

به خدا نمی تونم!

خدایا! تو رو به عظمت خودت قسم! کاری کن که هیچ دلی دلگیر نشه! هیچ روزی

با ناراحتی شب نشه! هیچ شبی با ناراحتی روز نشه!

خدایا به من کمک کن تا تبدیل به چیزی بشم که شایسته عنوان یه مرده! مردی

که هر چقدر هم سختی دید! چیزیو سر کسی خالی نکنه!

طاقت داشته باشه قد یه دریا!

محکم باشه مثه یه کوه!

روم نمی شد تو چشاتون نگاه کنم بگم برام چقدر عزیزین!

بگم که حاضرم دنیا نباشه اگه بخواین یه ثانیه ازم دلخور باشین!

گفتم بیام اینجا چرکنویسی کنم که منو ببخشین!  

ببخشن منو! می دونم خطا کردم! 

نظرات ()



سی سالگی
نویسنده: مجید - ۱۳٩٠/٤/٦

المته لله که در میکده بازست

زان رو که مرا بر در او روی نیاز است.....

 

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم

با دوست بگوییم که او محرم رازست....

 

بار دل مجنون و خم طره لیلی

رخساره محمود و کف پای ایاز است.... 

نظرات ()



خاطرات گمشده
نویسنده: مجید - ۱۳٩٠/۳/٢٧

ترانه سرای این آهنگ رو هنوز نمی دونم....چون مثه همه منتظرم تا به بازار بیاد و بتونم

تهیه کمنش.

اجرای زیبای آقای صدا، همراه با همون سادگی و یه رنگی همیشگیش و شعر زیبای این

آهنگ ، هر  کسی که هنوز یه خورده دغدغه ای راجع به دلش داره و کاملاً تو هیاهیوی

شهر جادوگرای هزار رنگ گم نشده رو همراه خودش می کنه.

برای من، این حس همراهی انقدر واقعیه که دلم می خواست یه باره دیگه هم اینجا

تکرار بشه.

انگاری همه حرفای دلم هست توش! بیشتر چی بگم دیگه؟

 

بگو سرگرم چی بودی....

که انقدر ساکت و سردی....


خودت آرامشم بودی....

خودت دلواپسم کردی..... 


تو قلب تو هنوز باید....

یه احساسی به من باشه.....


چقدر باید بمونم تا.....

یکی مثل تو پیدا شه......


تو روز و روزگار من....

بی تو روزای شادی نیست.....


تو دنیای منی اما...

به دنیا اعتمادی نیست.... 

نظرات ()



وقتی تو غبار آینه....
نویسنده: مجید - ۱۳٩٠/۳/٢٠

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر....

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست....

 

گفتند یافت می نشود!

به خودم تو آینه نگاه می کنم.....

به قد و قامتی که دیگه مثه قبل ترا جونه خوب صاف واستادنو نداره...

به دردی که تو تیکه تیکه تنم می پیچه!

انگاری هر چی جون داشته یهوئی تموم شده....

یهوئی!

نمی دونم چه مرضیه....که ما ها...نه  آب خوش از گلوی خودمون پائین میره....

نه میزاریم بقیه راحت زندگی کنن!

آره...همه کارای این رئیس روسا غلط! احمقانه! می دونم!

شرایط سخت.....کارد یه وجب بعد از استخون...اینا رو می دونم!

ولی چیزی که نمی دونم...علت کارای خودمونه!

حاضریم هر کاری کنیم تا بهم ضرر بزنیم!

اگه کسی باهامون رو راست و صادق باشه...فکر می کنیم مریضه...یه چیزیش

هست....باید دخلشو بیاریم!

به ضرر خودمون راضی ایم تا کس دیگه ای استفاده ای نکنه!

همه چی باید پیچیده و گنگ باشه تا بهمون حال بده!

هر روز به خودم می گم....حواست باشه عین اینا نشی! هر شب که جمع اعمال

روزانه رو می زنم...می بینم دارم می شم یکی عین بقیه! عذابم میده!

عذاب! انگاری ناخود آگاه....یه سیل ویرون کننده است که داره منو می بره!

وا دادم! هی می خوام جلوش واستادم! جونی نمونده برام!

آتیش می زنم به ثانیه ها! دقیقه ها و روزها!

خسته ام کردین! همتون!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »