سیاه مشق

ک مثل کف!
نویسنده : مجید - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

شرکتی که من کار می کنم، با تعداد کارمندی در حدود 600 نفر می تونه

مثال کوچیک شده ای از جامعه ای که درش زندگی می کنیم باشه.

جائی که تو واحدهای مختلف فنی، اسناد، فروش و مدیریتش می شه

آدمای مختلفی با مدارک تحصیلیه از چند کلاس تا دکتری رو پیدا کرد.

مثله همون چیزی که در اطراف خیلیامون جاریه، چیزی که تو این جامعه

کوچیک هم بیشتر میشه پیدا کرد رنگ سیاهی و زشتی رو داره!

حتی باور هم نمی کنید اگه خصوصیات بعضی از جانوران این مجموعه رو

براتون بگم! بگذریم!

همانطور که گفتم در این جامعه کوچک هم تعداد آدمهای خوب کمه!

تصور کنید که در این جامعه کوچیک زندگی می کنید و سعی می کنید

که با آدمهائی معاشرت کنید که به لحاظ اخلاقی آدمهائی خوبی هستند

و حالا حتی اگه با یکی دو مورد از نخاله ها (که من به طور خاص یک نفر

رو دارم!) هم معاشرتی دارید حواستون هست که از بعضی از کاراش تاثیر

نگیرید!

تصور کنید با شخصی با ظاهر بسیار پسندیده و مثبت و اخلاقی به ظاهر 

مقید به برخی اصول اساسی رو به عنوان دوست خودتون انتخاب کردین!

شخصی متاهل صاحب یک پسر 8 ساله!

تصور کنید که بعضی وقتها که دلگیر بودید پیش این شخص درد دل کردید!

و اون هم با شما هم نوا شده و از بدیها و منفعت طلبی و بی معرفتی

آدما نالیده!

حالا تصور کنید که گندش در می یاد که این آقای نسبتاً محترم با دو خانم

مجرد روابطی دارند!

تا یه ساعت حرف نمی زدم! خسته شدم به خدا!

نتایج اخلاقی این ماجرا:

1) من انسان .... بوده و در شناخت آدمها یک کم توان ذهنی هستم!

2) من انسانی هستم متعلق به دوران ژوراسیک، چرا که کمتر از انگشتان

دو دست آدمهائی رو می شناسم که هنوزم به نظرم آدمهای خوبی اند!

(خداکنه روزی از اونا ننویسم!)

3) من هم آدم دودره ای هستم و وانمود می کنم که نیستم!

4) من هم آدم دودره ای هستم اما گرمم و نمی دونم، ولی در ضمیر ناخود

آگاهم اینطورم!

5) آیا من آدم خوبی هستم؟

6) آیا این عزیزان آدمهای خوبی هستند؟

7) اصن میشه بهم بگی خوب و بد یعنی چی؟ بد نیست که مچ آدم اینطوری

باز بشه و آبروش اینطوری بره؟ به خاطر چی آخه؟

8) آیا همه آدمهای بد به سزای اعمالشون می رسن؟

9) آیا ته ماجرا همیشه یه صبح سپید هست؟

10) گزینه 1 و 4!

11) هیچ کدام!

دعای اخلاقی:

خدایا! هم من می دونم، هم تو می دونی، که دله من به خوبی و صافی اون

دلی که قبلاً بود نیست، می دونم که منم اشتباههائی کردم که نباید می کردم

اما تو شاهدی که همیشه سعی ام رو این بوده که اسیر هوای نفس نشم!

کمکم کن لغزشام رو جبران کنم و به سوی تو برگردم! خدایا اگه روزی قرار شد

من به چنین جاندارانی تبدیل بشم، تو رو به دستان بریده ابوالفضل قسم که 

قبلش سوت پایان این بازی رو بزن!

توصیه های اخلاقی:

تمامی این توصیه ها مخاطبانی خاص دارند.

1) دوست عزیز من! اگه از خودم می رونمت واسه اینه که نمی خوام یه روزی

جلو روم وایستی بگی تو اینطوری و اینطوری و اینطوری هستی! بگی باید برم،

بگی بهم نمی خوریم، بگی سرنوشت ما دور از همه! هم من می دونم، هم تو

می دونی، که تو عاشق نیستی و دنبال یه همدمی واسه....

شاید اگه جون داشتم با همون خوش بینی بچه گانم حرفاتو باور می کردم!

اما نه جون دارم، نه وقت، نه حوصله! ما رو بیخیال شو تا اساسی ناراحتت نکردم

و تلافی همه رو سرت در نیاوردم، هنوز یه کم برام مهمه که دل کسی رو نشکنم!

2) همکار عزیز من، گاهی هم دوست گرامی، لینک رو فرستادم برات تا این آخرین

اخطار رو بخونی، به خدای علی قسم که اگه یکبار دیگه، فکری کنی در زمینه....

یا حرفی بزنی، یا اقدامی انقدر کودکانه انجام بدی، در شکستن گردنت لحظه ای

درنگ نمی کنم!

من دیگه حوصله سر و کله زدن با بچه هائی مثل تو که هر ثانیه یه رنگ جدید

هستن رو ندارم! اینو بفهم لطفاً! من نمی خوام شما بهم لطف کنی عزیزم!


 
comment نظرات ()
 
ساقی بی دست....
نویسنده : مجید - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٦
 

من تمام عمر نامت برده ام

روزی از خان کرامت خورده ام

معرفت پیش تو قد خم می کند

سجده بر سالار عالم می کند

ای امید لحظه های ناگزیر

ساقی بی دست....دستم را بگیر

(رضا صادقی)

-----------------------------------------------------

امسال توفیق عزاداری نصیب من نشد....

انگاری بنا بود که هم خودم هم دلم یه جورائی زمین

گیر بشن....

از اونائی که تونستن دلاشون رو ببرن اون بالاها می خوام

که برای منم دعا کنند....

جند دقیقه ای تو مسیر از میون مردم و بعضی هیئت ها

می گذشتم....

اگه از آرایش موهای آقایون و دلبری خانم های محترم و

حماقتهائی مثل گذاشتن عروسک تو گهواره برای جمع

آوری پول از مردم هم بگذریم... این طرز سوگواری برای

امیران بزرگی که جبرئیل رو از صحرای کربلا روندند تابلکه

گمراهانی مثل من شاید چیزی یاد بگیرند...نیست!

ای وای بر این مسلمانی!


 
comment نظرات ()
 
علامت...
نویسنده : مجید - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٤
 

با دلخوری به سمت حرم حرکت کردم...دلگیر و دل شکسته...

بی قرار...از خدا خواستم تا نشونه ای بهم بده تا راه رو پیدا کنم....

و اونهم نشونه داد....

خدایا منو ببخش که به اندازه ای که باید ایمان محکمی نداشتم....

خدایا ببخش که فراموش کردم که تو  عادلترین قاضی هستی....

حواسم نبود که تو همه چیز رو می بینی.....

چرا باید به تایید و رد و قضاوت بندگانی دل ببندم که محتاج تواند....

خدایا....

من آبروم رو به تو سپردم.... خودت نگهدارش باش که کسی که پیش

تو عزیز باشه...به هیچ کس و هیچ چیز نیازی نداره....

خدایا منو بابت گناهان خواسته و ناخواستم ببخش...

خدایا...کمکم کن که من از فاصله ای که نشونم دادی خوف دارم

و به رحمتت دل بسته....

کاش می شد که عزت ما بنده های خطاکار هم به جائی می رسید

که ١۵٠٠ سال بعد اینهمه دلداده داشتیم....

کمک کن که دلبسته توئی باشم که همیشه هستی....


 
comment نظرات ()